ای شب جدایی
که چون روزم سیاهی ، ای شب
کن شتابی آخر
ز جان من چه خواهی ، ای شب ؟
نشان زلف دلبری
ز بخت من سیه تری
بلا و غم سراسری
تیره همچون آهی ، ای شب
کنی به هجر یار من
حدیث روزگار من
بری ز کف قرار من
جانم از غم ، کاهی ای شب
تا که از آن گل دور افتادم
خنده و شادی رفت از یادم ، سیه شد روزم
بی مه رویش ، دمی نیاسودم
به سیل اشکم ، گواهی ای شب
او شب چون گل نهد زمستی بربالین سر
من دور از او کنم ز اشک خود بالین را تر
خون دل از بس خوردم بی او
محنت و خواری از بس دیدم بی او
مردم بی او
بی رخ آن گل ، دلم به جان آمد
دگر از جانم چه خواهی ای شب
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.
تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق، سرگشته، روی گردابم!
تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟
تو را کدام خدا؟
تو از کدام جهان؟
تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟
تو در کدام چمن، همره کدام نسیم؟
تو از کدام سبو؟
من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!
چه کرد با دل من آن نگاه شیرین، آه!
مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!
کدام نشاه دویده است از تو در تن من؟
که ذره های وجودم تو را که می بینند،
به رقص می آیند،
سرود میخوانند!
چه آرزوی محالی است زیستن با تو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو:
به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!
به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!
ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟
ترا به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند
هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه.
که صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست!
تو آرزوی بلندی و، دست من کوتاه
تو دوردست امیدی و پای من خسته ست.
همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است.
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پایوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
حسین پناهی
به چه می خندی عزیز !؟
به چه چیز !؟
به شكست دل من !؟
یا به پیروزی خویش !؟
به چه می خندی عزیز !؟
به نگاهم كه مستانه تو را باور كرد !؟
یا به افسونگریه چشمانت
كه مرا سوخت و خاكستر كرد ... !؟
به چه می خندی عزیز !؟
به دل ساده ی من می خندی !؟
كه دگر تا به ابد نیز به فكر خود نیست !؟
یا به جفایت كه مرا زیر غرورت له كرد !؟
به چه می خندی عزیز !؟
به هم آغوشی من با غم ها
یا به ...
خنده دار است ... بخند !!!
تشکر از شیمای عزیز به خاطر کامل کردن شعر
آهوی دل مرا که دید
آهو از میان سینه ام رمید
شیر آخرش ولی به او رسید
آهوی دل مرا درید.
عرفان نظر آهاری
پ ن: دیگر آهویی در میان سینه ی من وجود ندارد و وجود نخواهد داشت
درکوچه قرارهای همیشگی . . .
زنی را بوسیدم . . !!
ببخش
ولی عجیب شبیه تو بود !!
از وبلاگ دوست خوبم شیما
بخند
شاید حال و روز من خنده دار است
اینجا نشسته ام
یک مشت قرص ریز لعنتی در دستم
یک نگاهم به آنها و یک نگاهم به همه ی روزگارانی که داشتم
یک نگاهم به آنها و یک نگاهم به همه ی بلاهایی که تو و روزگار بر سرم آوردی
یک نگاهم به آنها و یک نگاهم به آینده ای که نمیدانم چه خواهد شد
یک نگاهم به آنها و یک نگاهم به آینده ی دور دستی که نمیدانم چه بلایی به سرم می آورد
یک نگاهم به آنها و قصد خوردن آنها
اما نمیتوانم
دیگر حتی جرات خلاص کردن زندگی لعنتی خودم را هم ندارم
پس به اجبار مینشینم و به آینده ی بی تو خیره می شوم
دلم تنگ است
برای همه ی چیز هایی که داشتم
حتی خودم
حتی خدا
همه ی اینها در زندگیم گم شده اند
از اینجا تو را مخاطبم قرار میدهم خدایا
خدا جون
خدا جونم
اصلا صدامو میشنوی؟
اصلا دوست داری که صدامو بشنی
خدای مهربونم؟
خودت گفتی که مهربونی
چرا جوابمو نمیدی؟
اصلا نه
شاید جوابمو میدی و من نمیشنوم
خودت گفتی قادری
پس میتونی کاری بکنی که بشنوم
به قول یه شخصی
اون موقع که میخواستی منو بیاری تو این دنیای پر از لجن
پر از نامهربونی
پر ازخیانت
ازم چیزی نپرسیدی
لا اقل الان که میتونی بپرسی میخوای بمونی یا نه
اما نه
تو بازم نمیپرسی
تو کار خودتو میکنی
دلم گرفته
از همه چیز این زندگی لعنتی
حتی
حتی از خودم
اما بازم بهم میگن زنگی زیباست
شاید راست میگن
یه ذره از این زیبایی وبهم نشون بدین
شاید امیدوار بشم
شاید اعتقاد پیدا کنم که همه ی دنیا با نامهربونی پر نشده
شاید....................
دیگه خسته شدم از این همه گفتن و نشنیدن جوابا
خسته شدم

دیشب در خواب دیدمت.
حتی در خواب هم رهایم نمیکنی!
چه میخواهی، نمیدانم
شاید در من دنبال خودت میگردی
چه خوش خیالی!
من خودم را در خودم گم کرده ام!!!
چطور میتوانم گمشده کسی جز خودم را در خود جای دهم؟
بیخود نگرد!
پیدا نمیکنی
گشتم نبود
نگرد نیست!!!!!!
مسعود
۸۹/۱۲/۵
بعدا نوشت:
ممنون از سارای عزیز به خاطر متن زیر
دیگر نمی گویم گشتم نبود نگرد نیست!صادقانه می گویم گشتم بود اما مال من نبود!
چه دنیای جالبی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تا بودیم با ارزش بودیم و تا رفتیم فراموش شدیم
نه خودمان که حتی خاطاتمان
مسعود
پ ن: الان خیلی وقته که دلم برای مهربونیا ی گذشتت تنگ شده
اما حیف که..............................
کس جای در این خانه ویرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش مانیست
آن شمع که میسوزد و پروانه ندارد
دل خانه عشقست خدا را به که گویم
کارایشی از عشق کس این خانه ندارد
گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کنی قصه اسکندر و دارا
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد
پژمان بختیاری
چند وقتی دیگه این وبو آپ نمیکنم و بشتر به وبلاگ
دیگم میرسم
خوشحال میشم که به اون وبلاگم بیایید
مسعود

باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم
من می توانم ،می شود آرام تلقین می کنم
با عکسهای دیگری تا صبح صحبت می کنم
با آن اتاق خویش را بیهوده تزیین می کنم
سخت است اما می شود در نقش یک عاقل روم
شب نه دعایت می کنم نه صبح نفرین می کنم
حالم نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر می شود
فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین
خود را برای درک این، صد بار تحسین می کنم
از جنب وجوش افتاده ام دیگر نمی گویم به خود
وقتی عروسی می کند، این می کنم آن می کنم
خوابم نمی آید ولی از ترس بیداری به زور
با لطف قرص قد نقل یک خواب رنگین می کنم
این درد زرد بی کسی بر شانه جا خوش کرده است
از روی عادت دوستی با بار سنگین می کنم
هر چه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت
حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم
نه اسب،نه باران،نه مرد،تنهاییم و این دائمیست
اسب حقیقت را خودم با این نشان زین می کنم
یا می برم ، یا باز هم نقش شکستی تلخ را
در خاطرات تلخ خود با رنج آذین می کنم
حالا نه تو مال منی،نه خواستی سهمت شوم
این مشکل من بود و هست در عشق گلچین می کنم
کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست
این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم
پی نوشت:
اگه تا الان یه درصدم به اسم وبلاگم شک داشتم
الان دیگه یقین پیدا کردم که......
که:
مهربانی کیمیا شد
قسمت نبود انگار سهم من شما باشي
تقديرم اين شد تا ابد از من جدا باشي
مي خوانمت از دور،آه اي قله مغرور
هرچند اميدي نيست پژواك صدا باشي
آري،قفس بودن برايت عين خودخواهي است
مهلت نمي دادم اگر از من رها باشي
تيره،كدر،تاريك،من نالايقم زيبا!
بايد فقط معشوقه آيينه ها باشي
تو مريم قديس بودي من ولي ابليس
حق داشتي نسبت به من بي اعتنا باشي
بي حسن مقطع مانده ام قسمت نشد حتي
در شعر هم همراه من تا انتها باشي
حمیدرضا حامدی
به من تكيه كن!
من تمام هستي ام را دامني مي كنم تا تو سرت را بر ان بنهي!
تمام روحم را
اغوشي مي سازم تا تو در ان از هراس بيا سايي!
تمام نيرويي را كه در دوست داشتن دارم دستي
مي كنم تا چهره و گيسويت را نوازش كند!
تمام بودن خود را زانويي ميكنم تا بر ان به خواب
روي!
خود را,تمام خود را به تو مي سپارم تا هر چه بخواهي از ان بياشامي,از ان برگيري,هر
چه بخواهي از ان بسازي ,هر گونه بخواهي باشم!
از این لحظه مرا داشته باش!
پی نوشت:
امشب بیشتر از همه شبای زندگیم احساس تنهایی میکنم
نمیدونم چمه
فقط دلم خیلی گرفته
آموخته ام که :
با پول می شود خانه خرید ولی زندگی نه
رختخواب خرید ولی خواب نه
ساعت خرید ولی زمان نه
میتوان مقام خرید ولی احترام نه
کتاب خرید ولی دانش نه
دارو خرید ولی سلامتی نه
و بالاخره میتوان قلب خرید اما عشق نه :
( چارلی چاپلین )
آن لحظه که دلتنگ یارم می شوم
خود به خود هوس باران را می کنم.
آن لحظه که اشک از چشمانم سرازیر می شود
هوس یک کوچه تنها را می کنم
آن لحظه است که دلم می خواهد تنهایی در زیر باران بدون هیچ چتر و سر پناهی قدم بزنم
قدم بزنم تا خیس خیس شوم ، خیس تر از قطره های باران…. خیس تر از آسمان و درختان
آن لحظه که خیس خیس می شوم ، دلم می خواهد باز زیر باران بمانم ،
دلم نمی خواهد باران قطع شود.
دلم می خواهد همچو آسمان که بغضش را خالی می کند ، خالی شوم ،
از دلتنگی ها ، از این شب پر از تنهایی
تنها صدای قطره های باران را می شنوم ، اشک می ریزم ، و آرزوی یارم را می کنم
دلم می خواهد آسمان با اشکهایش سیل به پا کند
لحظه ای که آرام آرام می شوم
و دیگر تنهایی را احساس نمی کنم ، چون باران در کنارم است.
باران مرا آرام می کند ، مرا از غصه ها و دلتنگی ها رها می کند و به آرزوهایم نزدیک می کند
آن دم که باران می بارید ، بغض غریبی گلویم را گرفته بود ،
دلم می خواست همچو آسمان که صدای رعدش پنجره های خاموش را می لرزاند فریاد بزنم ،
فریاد بزنم تا یارم هر جای دنیاست صدای مرا بشنود.
صدای کسی که خسته و دلشکسته با چشمان خیس و دلی عاشق در زیر باران قدم می زند ،
تنهایی در کوچه های سرد و خالی…
کجایی ای یار من ؟
کجایی که جایت در کنارم خالی است.
در این شب بارانی تو را می خواهم ،
به خدا جایت خالی خالی است.
کاش صدایت همچو صدای قطره های باران در گوشم زمزمه می شد
تو بودی شبی عاشقانه را با هم داشتیم
تو که نیستی منی که همان مرد تنها می باشم قصه ای غمگین را در این شب بارانی خواهم داشت.
قصه مرد تنها در یک شب بارانی ،
شبی که احساس می کنم بیشتر از همیشه عاشقم.
آری آن شب آموختم که باران بهترین سر پناه من برای رفع دلتنگی هایم است
تو رو به خدا بعد من مواظب خودت باش
گریه نکن آروم بگیر به فکر زندگیت باش
غصه ام میشه اگه بفهمم داری غصه میخوری
شکایت از کسی نکن با اینکه خیلی دلخوری
دلت نگیره مهربون ، عاشقتم اینو بدون
دلم گرفته میدونی ، از هم جدا کردنمون
دل نگرونتم همش ، اگه خطا کردم ببخش
بازم منو به خاطر تموم خوبیهات ببخش
منو ببخش ، منو ببخش . . .
اصلا فراموشم کن و فک کن منو نداشتی
اینجوری خیلی بهتره بگو منو نخواستی
برو بگو تنهایی رو خیلی زیاد دوسش داری
اگه تو تنها بمونی با کسی کاری نداری
دلت نگیره مهربون ، عاشقتم اینو بدون
دلم گرفته میدونی ، از هم جدا کردنمون
دل نگرونتم همش ، اگه خطا کردم ببخش
بازم منو به خاطر تموم خوبیات ببخش
منو ببخش ، منو ببخش . . .


زندگی بازی نیست
************** زندگی شوخی نیست
******************************** زندگی صحنه ماست
************************************************* صحنه را باید ساخت
باید آن را کوه کرد
************* باید از آن رفت بالا
*************************** صحنه را باید جست
******************************************** صحنه را باید ساخت
عشق را باید گشت
************** زندگی حس قشنگی ست به زیبایی رود
******************************** زندگی رنگ تلاطم هاست
************************************************ زندگی یعنی بودن

زندگی یعنی عشق
***************عشق را باید داد به سرانجام وجود
******************************* و در این حوض زمان باید گشت
*********************************************** تا رسیدن ها به نور
عشق را باید گشت
************** تا انتهای آسمان ،تا سکوتی بی کران
******************************* عشق را باید بویید در گل و اندر خم این زمان
********************************************** و من اینجا عضوی از زندگی ام
ولی افسوس چه سود !!!
************** که ندانم عشق چیست؟
******************************* و در این بحبوحه ی سوسوی زمان
************************************************ عاشق دیوانه کیست؟
پس بدان ای انسان ...
*************** تا تلاطم جاریست
****************************** تا سکوتی هست
************************************************ تا عشق روان است
زندگی باید کرد...
هر عملی را عکس العملی نیست
اگر بود عاشقانه هایم بی جواب نمیماند
Lights go out and I can't be saved
Tides that I tried to swim against
Have brought me down upon my knees
Oh, I beg, I beg and plead, singing
Come out of things unsaid
Shoot an apple off my head
And a trouble that can't be named
Tigers waiting to be tamed, singing
You are, You are
Confusion never stops
Closing walls and ticking clocks
Gonna come back and take you home
I could not stop but you now know, singing
Come out upon my seas,
Cursed missed opportunities
Am I a part of the cure
Or am I part of the disease, singing
You are, you are
And nothing else compares
And nothing else compares
You are, you are
Home, home where I wanted to go
چراغها خاموش می شود و من از دست می روم
آن امواجی که می خواستم برخلافشان شنا کنم
عاقبت مرا به زانو در آوردند
آه، تمنا می کنم، التماس می کنم و چنین می خوانم:
از سمت ناگفته ها بیا و سیب روی سرم را،
و این درد مبهم مرا هدف بگیر
ببرها در انتظارند تا رام شوند و چنین می خوانند:
تویی که، تویی که ...
آشفتگی تمامی ندارد:
دیوارهایی که راه را می بندند و ساعت هایی که یکسره در گردشند
می خواهم برگردم و تو را به خانه ببرم
نمی شد باز ایستاد و تو اکنون می دانی، و من چنین می خوانم:
ای فرصت های از دست رفته! بار دیگر بر دریای من بتابید
من آیا خود، دردم یا که درمانم؟ و چنین می خوانم:
تویی که، تویی که ...
و نه هیچکس دیگر، و نه هیچکس دیگر
تویی که، تویی که
خانهای، همان خانهای که می خواستم بدان برگردم
تازه داشتم باورت میکردم ، که رفتی
مثل ِ شعری از بَرِت میکردم ، که رفتی
تازه داشتم دستامو میذاشتم تو دستات
رفتیو گرمی ِ دستاتو گرفتی
حالا تاریک ُ سردم
مثه یک شعر ِ تنها
گرمی ِ دستاتو کم دارم
مثل ِ خورشیدی تو شبهام
دستااااااات ، مثه سردی ِ بارووووون
مثه تام ِ زمستون
دستااااااات ، مثه روح ِ اجابت دعای ِ بارون
تو خیالم میمونه ، میدونم ، میمونه
باتو میتونم خواب ِ پروازو ببینم
از هوای ِ چشم ِ تو ستاره بچینم
تا تو هستی قلب ِ لحظه هام پُر شوره
از تو میتونم زنده بمونمو نمیرم
حالا تاریک ُ سردم
مثه یک شعر ِ تنها
گرمی ِ دستاتو کم دارم
مثل ِ خورشیدی تو شبهام
آرامش همیشه از سوی خداوند است. آرامش چیزی نیست که ساخته ی انسان باشد. انسان نمی تواند آن را بسازد بلکه تنها می تواند آن را دریافت کند. بنابراین باید یاد بگیریم که چگونه آن را دریافت کنیم. باید یاد بگیریم که چگونه پذیرا و آماده باشیم. باید یاد بگیریم چگونه به هستی خوش آمد بگوییم. زیبایی های بی شماری در اطراف ما وجود دارند ولی ما پذیرای آنها نیستیم. لطف و رحمت دايما" بر ما می بارد ولی ما از وجود آن بی خبریم.
آرامش الهی همیشه در انتظار ماست ولی ما آن را نادیده می گیریم، زیرا کارهای دیگری برای انجام داریم. ما مشغولیات زیادی داریم و بیش از اندازه سرگرم دنیا هستیم، به طوری که فرصتی به خداوند نمی دهیم. حتی در خواب نیز به رویا دیدن و فکر کردن و نقشه کشیدن مشغول هستیم. تنها برای چند لحظه در شب هنگامی که خواب دیدن متوقف می شود آرامش الهی ما را در بر می گیرد. همین چند لحظه است که باعث احیای انسان می شود، باعث می شود انسان پس از خواب دوباره احساس طراوت و تازگی کند. صبحگاهان هنگامی که از خواب برمی خیزیم نوعی احساس خوشایند سبکی و تازگی داریم. احساسی که قابل دیدن نیست. اگر شب را خوب خوابیده باشید هنگام صبح احساس میکنید که در مکانی توأم با آرامش بوده اید، در بعد دیگری از هستی، بعدی کاملا" متفاوت از دنیای ذهن. احساس می کنید در بعدی آنچنان عمیق بوده اید که انرژی های شما دوباره احیا شده و ریشه هایتان دوباره سیراب گشته است. احساس می کنید که دوباره از انرژی پر شده اید و بار دیگر آماده ی زندگی کردن، مهر ورزیدن و بودن هستید. ولی حتی این چند لحظه نیز در دنیای مدرن امروزی در حال نابود شدن و از میان رفتن است. به همین علت است که نیایش حتی از نان شب نیز واجب تر است.
آرامش هم می تواند منفی باشد و هم مثبت. در صورتی که آرامش منفی باشد به نوعی کناره گیری، عدم وجود علاقه، بی تفاوتی به زندگی و بی تفاوتی نسبت به هستی است. انسان علاقه ی خود را از دست می دهد و به دنبال آن زندگی زیبایی خود را از دست خواهد داد. این آرامش، آرامش گورستان است.
آرامش حقیقی آرامشی است همراه با لطف، برکت ، شادی، سرور، سماع و ترانه. آرامش تنها به خودی خود کافی نیست، زیرا می تواند منفی باشد. بایدجریانی از شادی همراه آن باشد تا تبدیل به آرامش موجود در گلستان شود، آرامشی که در آن پرندگان آواز می خوانند و گلها شکوفا می شوند. ا
دریافت سرور و شادی نیازمند شهامت است، ولی بیچاره باقی ماندن هیچ شهامتی نمی خواهد. در واقع بیچاره بودن یعنی بزدل باقی ماندن.
بیچارگی چیزی نیست مگر قبول ترس و بزدلی درونی، و سرور چیزی نیست مگر چشیدن طعم خوشی که از شهامت و شجاعت حاصل می شود. شهامت به معنای نترسیدن نیست. شهامت به این معناست که با وجود ترس، انسان پیش می رود. ترس در وجود همه هست. تنها افرادی که به کمال رسیده اند هیچ ترسی ندارند. تا زمانی که انسان جاودانگی روح خود را درک نکند، ترس در وجود او باقی می ماند.ا
این کاملا" طبیعی است، زیرا به هر حال مرگ وجود دارد و ترس در واقع سایه ی مرگ است. شهامت به این معنی است که با وجود ترس، انسان به سفر در دنیای ناشناخته ها ادامه می دهد. خود همین سفر و جستجو باعث سرور می شود. سرور هرگز ساکن و ثابت نیست بلکه پدیده ای است دینامیک و در جریان. سرور هنگامی اتفاق می افتد که انسان در حال جریان یافتن و سفر کردن است، از دنیای شناخته ها به دنیای ناشناخته ها، از آنچه قابل دیدن است به آنچه نامريی است، از دنیای ماده به دنیای روح و معنی. در لحظاتی که انسان در حال جستجو است، سرور اتفاق می افتد.
و مهربانیت از دور چه نزدیک است
عجیب حس میکنم جغرافیا دروغ تاریخ است
برای نسیم
من مانده ام و يك برگ سفيد!
يك دنيا حرف ناگفتني
و يك بغل تنهايي و دلتنگي........
برگه ها بالا............
حالا که دیدار من از زمین پایان یافته ، باید به دنیای روشنایی برگردم. اما قبل از رفتن باید چند یادگاری از اینجا ببرم.
فرشته به باغ زیبایی از گلها نگاه کرد و گفت:
چه گلهای دوست داشتنی و خوشبویی روی زمین وجود دارد!
بی نظیرترین گلهای رز را چید و یک دسته گل درست کرد و با خود گفت:
من چیزی زیباتر و خوشبوتر از این گلها در زمین ندیدم، این گلها را همراه خود به بهشت خواهم برد.
اما اندکی که بیشتر نگاه کرد کودکی را با چشم های روشن و گونه های گلگون در حال خندیدن به چهره مادرش دید.
فرشته با خود گفت:
آه! خنده این کودک زیباتر از این دسته گل هست من آن را هم با خود خواهم برد.
سپس فرشته آن طرف گهواره کودک را نگاه کرد و آنجا محبت مادری وجود داشت
که مانند یک رودخانه در حال فوران به سوی گهواره و به سوی کودک سراریز می شد.
فرشته با خود گفت:
آه! محبت مادر زیباترین چیزی است که من تا به حال بر روی زمین دیده ام من آن را هم با خود به بهشت خواهم برد.
به همراه سه چیز ارزشمند و گرانبها؛ فرشته بالی زد و به سمت دروازهای مروارید مانند بهشت پرواز کرد.
خارج از بهشت رو به روی دروازه ها فرود آمد و با خود گفت:
قبل از اینکه وارد بهشت شوم یادگاری ها را ببینم.
به گلها نگاه کرد. آنها پلاسیده شده بودند!
به لبخند کودک نگاه کرد ، آن هم محو شده بود!
فقط یکی مانده بود ... به محبت مادر نگاه کرد.
محبت مادر هنوز آنجا بود با همه زیبایی همیشگی اش.
فرشته گلها و لبخند محو شده کودک را به گوشه ای انداخت و به سمت دروازه های بهشت پرواز کرد.
تمام بهشتیان را جمع کرد و و گفت:
من چیزی در زمین یافتم که زیبایی بی نظیرش را در تمام راه ، تا رسیدن به بهشت حفظ کرد
من خامشم این ترانه از توست
آن بانگِ بلندِ صبحگاهی
وین زمزمهی شبانه از توست
من اندهِ خویش را ندانم
این گریهی بی بهانه از توست
ای آتشِ جانِ پاکبازان
در خرمن من زبانه از توست
افسون شدهی تو را زبان نیست
ور هست همه فسانه از توست
کشتیِّ مرا چه بیم دریا؟
طوفان ز تو و کرانه از توست
گر باده دهی وگرنه، غم نیست
مست از تو، شرابخانه از توست
می را چه اثر به پیش چشمات؟
کاین مستی شادمانه از توست
پیش تو چه توسنی کند عقل؟
رام است که تازیانه از توست
من میگذرم خموش و گمنام
آوازهی جاودانه از توست
چون سایه مرا به خاک برگیر
کاینجا سر و آستانه از توست
سلام بر دوستان خوبم
چند وقتیه که به لطف یزدان پاک عضوی از گروه سفیران زندگی شدمو برای اهدای عضو، این خدمت خداپسندانه تبلیغ میکنم
از دوستانی که میان به وبلاگ منو خواستار دریافت کارت اهدا عضو هستن میخوام مشخصات زیر رو برام با کامنت خصوصی بفرستن
ممنون
ای آنکه رسم امانت داری میدانی!
بیا تا عادت به رسمی تازه کنیم...
بیا تا از گلزار عافیت تنها گل نفس را بر چینیم
وهدیه دهیم به تلخ ترین لبخند کودکی
که در زندگانی رنج بارش تنها عضوی کم دارد
اگر سوالی هم بود در خدمتمم
نام و نام خانوادگی:
نام پدر:
شماره شناسنامه:
محل تولد:
تاریخ تولد:
میزان تحصیلات:
شغل:
آدرس کامل همراه با کد پستی:
تلفن:
ایمیل:
چه اعضایی رو میخواهید اهدا کنید؟
تمام اعضا؟
یا قلب ، ریه ، کبد ، کلیه ها ، نسوج
سلام به همه ی اونایی که این چند وقته میومدن به این وبو نظراتشونو میذاشتن
چه خوب و چه بد
این پستو گذاشتم که بدونید من هنوز هستمو هنوز هم دوست دارم که بنویسم
البته این بار فقط برای خودم
فقط چون یه چن وقتیه حال و هوام خوب نیست توی اون وبلاگم کار میکنم
که البته اونم چندان فعال نیست
خیالم نکنین که میخوام این وبمو حذف کنم
نه
فقط یه چند وقتی آپ نمیشه تا حالم خوب بشه
اما اگر دوست داشتین بیاین به اون یکی وبلاگم
اگرم دوس داشتین اون یکی وبمو لینک کنین و بهم بگین تا لینکاتونو بذارم تا یه وقت خدای نکرده از دستم ناراحت نشین
آدرسش تو ی لینکام هست
اولین لینکم هست
به اسم خط خطی های من

